پوست ما کنده شد، پوست گوجهها نه!
نویسنده: سعیده ملکزاده
زمان مطالعه:14 دقیقه

پوست ما کنده شد، پوست گوجهها نه!
سعیده ملکزاده
پوست ما کنده شد، پوست گوجهها نه!
نویسنده: سعیده ملکزاده
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]14 دقیقه
«اگر یه روز نتونی پوست گوجه رو بکنی، میخوای چیکار کنی؟»، «اگر یه جا حولهت نباشه و دست و صورتت همینطوری خیس بمونن، میخوای چیکار کنی؟»، «اگربری مهمونی و تو غذاشون زیره باشه، میخوای چیکار کنی؟»، «فرض کن الان قبل از رسیدن به خونه از سوپر برات آب معدنی خریدم، اگر جایی باشی که سوپر نداشته باشد میخوای چیکار کنی؟» اینها جملههای تکراری مامانم بود در پاسخ به جزئیترین درخواست کمکم یا تلاش برای ایجاد تغییرات دلخواهم. از کودکی بارهاوبارها خودم را برای اگرهای فرضی زیادی در آینده آماده میکردم. در سالهای نوجوانی روزههای عجیبوغریب میگرفتم؛ یک روز پنج ساعت روزه حرفزدن داشتم و مکافاتی کشیدم وقتی میخواستم از داخل حمام بگویم که صابون تمام شده. یک روز فرض میکردم زانوی راستم دیگر قابلیت خمشدن ندارد و نمیدانید از پلهها بالارفتن بدون خمکردن زانو چقدر سخت است. بدترین چالش هم ندیدن بود. بعدش آرزو میکردم از گردن به پایین فلج شوم اما نابینا اصلا. اما در سومین روز سفر طبیعتگردیمان که قرار بود بیست و پنج کیلومتر از پروفیل جنگلهای هیرکانی (از کلاردشت تا کلارآباد) را پیمایش کنیم، فهمیدم که مامان بقیه آدمها برای شرایط غیردلخواه آمادهشان نکرده است و خودشان هم اهل روزههای مندرآوردی نبودند.
در سالهای اخیر طبیعتگردی بیش از پیش مورداقبال قرار گرفته است، کم ندیدم آدمهایی که حتی اگر تجربهاش نکرده باشند، با تصورش مست شوند. اما از اینطور سفرهای کمپی تنها چند عکس ادیتشده دیدیم و تجهیزات خفنش و بس. از رنگ و طراحی کولههای بزرگ طبیعتگردها و کوهنوردان خوشمان میآید اما هیچوقت ساعتها بارشان را روی شانههایمان تحمل نکردیم. در ابتدای راه همان پیمایش طولانی در جنگل که گفتم، همه همسفرها جز چند نفر احساس توانمندی و باانگیزگی داشتند و مطمئن از اینکه از پسش بر میآیند؛ اما در میانه راه که نای ادامهدادن نداشتند و سوالهایی مثل: «این همه راه آمدیم که چه ببینیم؟ به کجا برسیم؟ این درختها که همان پایین هم بود!» تازه عیار علاقمندیشان به طبیعت و طبیعتگردی عیان میشد. یکی از همین پهلوان پنبهها، وقتی که دید دارم آب میخورم، آمد کنارم و پرسید: «عه تو هنوز هم آب داری؟ میشه کمی هم به من بدی؟» تو دلم گفتم اگر آب من هم تمام شود میخواهی چکار کنی؟ اما نگفتم و بطری آب بزرگی که تمام راه با احتیاط نوشیده بودم تا تمام نشود را به او دادم تا جرعه جرعه تشنگیاش را برطرف کند. متاسفانه کسی در میان مهارتهای موردنیاز برای طبیعتگردی، به مهارت نهگفتن اشارهای نکرده بود.
در سرم فقط یقه افراد ناشی و کمتحمل را نمیگرفتم، با همراهان باتجربه و نگاه عاقلاندرسفیهشان هم مشکل داشتم. اختلاف طبقاتی را تمام راه با خودشان آورده بودند تا وسط جنگل. یکیشان شب قبل که در کنار رودخانهای کمپ کرده بودیم با خنده مضحکی به هدلایت قرضیام نگاه کرد و پرسید: «این تراکتور به این بزرگی فقط همینقدر روشن میکنه؟» چه باید میگفتم؟ مادرم نگفته بود اگر با اینطور همسفرها همراه شوم چه باید بکنم، در لیست روزههایی که میگرفتم هم نزدیکترینشان که به درد این شرایط بخورد، سکوت بود. یکیشان هم در تمام مسیر به جای اینکه بطری آبی در دستش باشد و درگیر و دار گذاشتنش در جیبهای کنار کیف، از نی که از کیفش بیرون میآمد، از روی شانههایش رد میشد و به کنار دهانش میرسید آب میخورد. از او اسم این وسیله را پرسیدم. به طور کامل توضیح داد کملبک چیست و اسامی برندهایی که تولیدش میکردند نام برد. در نهایت هم توصیه کرد حتما از برند معتبر دیوتر بخرم. احتمالا از نگاهم فهمید که میخواهم بپرسم خب قیمتش چطور است، گفت: «کمی گران است، خودم حدود 18 تومن خریدم اما به نظرم ارزش خرید دارد و تا سالها ماندگار است.» کمی که جلوتر رفت با تبحری که از ابتدای مسیر پیدا کرده بودم، بدون اینکه کوله پشتی را زمین بگذارم، بطری آب را از کنارش درآوردم و در حالی که با ملاحظه کمی آب میخوردم کملبک را به لیست بلند بالایی که امیدوارم حداقل در آیندهای چندان دور بخرم، اضافه کردم و به این فکر کردم چه خوب که به من میآید از این چیزهایی که ارزش خرید دارند و تا سالها برای آدم کار میکنند بخرم.
طبیعت که قربانش بروم به طور عادلانهای نسبت به ما و تمام بزرگترین دغدغههای زندگیمان بیتفاوت بود. زیباییاش را به همهمان نشان میداد، ناملایمتیهایش را هم. سرش به کار خودش بود. برخلاف او من در سرم با همسفرهایم دست به یقه میشدم. با تمام تدابیر مامان هنوز چیزهایی وجود داشتند که نسبت بهشان سازگار نشده بودم: آدمها. برای همین ترجیح میدادم از اکیپها و جفت آدمها فاصله بگیرم و در میان آنها با فاصلهای امن (تعدادی جلوتر از من و تعدادی پشت سرم)، تنهایی به مسیرم ادامه دهم.
اینکه کسی کنارم نبودم تا با او ارتباط برقرار کنم و همکلام شوم، باعث همراه شدنم با طبیعت شد. او بر خلاف آدمها از سکوتی که میانمان جریان داشت، معذب نمیشد و تلاشی برای شکستش نمیکرد. چنین تجربه بکری در جنگل برایم جدید و جذاب بود. خاطرات گذشته یا رویاهای آینده از خیالم محو شده بودند و تمام خیالاتم تنها حول همان لحظه میچرخیدند. مغزم نیمی ساکت و آرام، نیمی منگ و گیج به صدای باد میان شاخ و برگها و آواز گاهوبیگاه پرندگان گوش میسپرد و یاد این جمله استوارت ادوارد افتادم: «همیشه فکر میکردم اگر به اندازه کافی دقت کنیم، میتوانیم باد را ببینیم؛ محو، سختفهم، تهماندهای زیبا و گریزنده در هوا.»
برخلاف پیادهروی یا به طور کلی عبور و مرور شهری، تمایل به شنیدن هیچ آهنگ و پادکست و مکالمه جذابی نداشتم. مناظر را با چشمانم میبلعیدم؛ نه مثل یک لذت سانتیمانتال، مثل یک نیاز مغفولمانده، مثل تشنهای که به آب رسیده و حریصانه و بدون نفس مینوشد. گرما امانم را بریده بود. تمام لباسهایم خیس عرق بودند اما بههرحال راه میرفتم و به بلعیدن مناظر ادامه میدادم. احساس میکردم طبیعت پر از گنجهایی است که کسی از قبل آنها را قایم کرده و اگر خوب ببینم گیرشان میآورم. مثلا درختها گاهی برایم دست تکان میدادند و تنها من نظارهگر سلامشان بودم. طبیعت قصهای بود که به آنی پدیدار و ناپدید میشد، مثل ستارهای دنبالهدار. این ناپدید شدن آنی میخکوبم میکرد و دلهرهی از دست دادن به جانم میانداخت.
قبل از سفر آدمهایی که بیوقفه عکس میگیرند و با دیدن منظرهای زیبا اولین و آخرین فکری که به ذهنشان میرسد عکس گرفتن با آن است، روی مخم بودند. اما مثل تمام دیگر وقتهایی که کسی را در ذهنم قضاوت و سرزنش کردم، این بار هم خدا زد پس کلهام و خودم شدم یکی از همان عاشقان عکس و عکاسی. دلم میخواست تمام لحظات را ثبت کنم، از گلسنگهای نارنجیرنگ و بچه قورباغه سبزرنگ گرفته تا آسمان ابری و تنه یک درخت و تار عنکبوت. گوشی به دست از یک عکس به عکس بعدی قدم میگذاشتم. حتی دلم میخواست از لقمهای که با تخممرغ و گوجه پوستدارش هم عکس بگیرم. اگر مامانم ساندویچ را برایم درست کرده بودم، به احتمال 80 درصد پوستش را هم کنده بود اما آن روز صبح نه چاقوی مناسبی برای جدا کردن پوست گوجه داشتم و نه فرصت این کار را و همان مواقع 20 درصدی که مامان مهربانیاش را کنار گذاشته بود و گوجهها را پوست نکنده بود، تحمل آن لقمه را برایم سادهتر کرد. همین عکاسیها و فکروخیالها سرعت پیمایشم را کم کرد و کمی عقب افتادم. تا اینکه بالاخره دست از این تلاش بیپایان برداشتم. گوشی را توی کیف گذاشتم و شاتر خودم را باز کردم تا نور تمام لحظات در حافظه پوستم ثبت شود.
جایی میخواندم که جسم و روان ما که نتیجه میلیونها سال زیست در طبیعت است، نمیتواند به راحتی فقط با هزار سال تمدن به شرایط شهری خو بگیرد و هویت و حافظه تکاملی خود را فراموش کند. در روزمرگیهای شهروند امروزی از طبیعت تنها چند درخت و کمی چمن و بوته باقیمانده و حتی آسمان هم چیزی جز یک صفحه طوسی کدر نیست. انگار آسایش و امکانات بیشتر، موجب آرامش بیشتر نشده است؛ نرخ بالای افسردگی و اختلالات اضطرابی و مشکلات خواب هم از نتایج گریزناپذیر همین جدا افتادن از طبیعتمان است. شاید همه افراد مثل من و امثال من حفظ صله رحم با طبیعت را واجب تلقی نکند و از معاشرت با آن به وجد نیاید، اما بهزعم من هیچکس چارهای ندارد جز پذیرش اینکه پیوند عمیق هیجانی بین انسان و طبیعت وجود دارد و آسایش حاصل از تکنولوژی و امکانات هم نمیتوانند جای خالی حضور و لمس طبیعت را در روح وجان او پر کنند. انسان بیش از هر جای دیگر در دل طبیعت، در رحم مادر زمین رشد کرده است.
در یکی از استراحتهای طولانیتر بین راه، آتشی روشن کردیم و چای آتشی درست کردیم. لیوانم را داخل اتوبوس جا گذاشته بودم و مجبور شدم داخل ظرف غذایی که داشتم چای بخورم. اتفاقا نعلبکی سرخود بود و چایم زودتر سرد و آماده خوردن شد. راهنمای راه که من را درحال آن مدل چای خوردن دید، لبخند به لبش آمد. به یاد خاطرهای افتاده بود. در یکی از بازدیدهای میدانی که برای نمونهگیری خاک جهت کارهای تحقیقاتی به منطقه طبیعی رفته بودند، برای املت آتشی برنامهریزی کرده بودند و همه چیز را با خود برده بودند جز ماهیتابه. به جایش از بیلی که برای نمونهبرداری با خود برده بودند استفاده کردند. میگفت املتی که در آن روز در آن بیل خوردند از به یادماندنیترین و خوشمزهترین غذاهایی بوده که تابهحال خوردند. البته خداروشکر من کارم به بیل نکشید و در چنین شرایطی آماده بودم که حتی بدون درخواست کمک و ناراحتی، به این فکر کنم که حالا باید چیکار کنم؟
بیشتر از 9 ساعت از شروع پیمایش (ساعت 8 صبح) گذشته بود و هوا رو به تاریکی بود. طبق برنامهریزیها ما نهایتا تا 8 شب به روستایی که اتوبوس آنجا منتظرمان بود میرسیدیم اما سرعت کند و تقاضای استراحت مضاعف بعضی از بچهها، ما را عقب انداخته بود. ابتدا در مسیر مالرو پیش میرفتیم، اما از جایی به بعد راهنما ما را به مسیر جادهای خاکی رساند تا حالا که به تاریکی خوردیم پیدا کردن راه حتی در تاریکی هم ممکن باشد و کمخطرتر. هرچند که جاده خاکی چندین برابر مسیر مالرو مسافت داشت. دیگر رمقی برای کسی باقی نمانده بود. سعی میکردیم ننشینیم چون اگر مینشستیم بلند شدنمان خیلی سخت بود و نیروی مضاعف میخواست. آنتن نداشتیم اما همه دائم از راهبلدها میپرسیدند چقدر دیگر مانده؟ او هم از جواب دادن طفره میرفت و همین کارش، همین خندههای عصبیاش، قضیه را ترسناکتر میکرد. تقریبا در ابتدای راه که بودیم راهبلدمان در توضیحاتشان گفتند، کمی که جلوتر برویم، ناگهان خستگی زیادی احساس میکنید، اما آن را جدی نگیرید و به راهتان ادامه دهید. مغز میخواهد شما را از ادامه دادن به این کار منصرف کند اما این خستگی کاذب است. همهمان با شوخی و خنده بعد از نزدیک 10 ساعت پیادهروی به یکدیگر یادآوری میکردیم که این خستگیها کاذب است و هنوز باید ادامه داد.
ساعت 7ونیم بود و هوا تاریکِ تاریک شده بود که به جایی شبیه استراحتگاه رسیدیم؛ چند تخت چوبی برای نشستن، آتش و کومهای [1]برای استراحت. سرویس بهداشتی هم داشت و آب شرب که از چشمه میآمد. پیرمردی جلوی در کومه ایستاده بود. نمیدانم قانونی یا غیرقانونی اما بخشی از تیمی بود که آنجا برداشت چوب انجام میدادند. از او آدرس پرسیدیم و جوابش همهمان را روی زمین ولو کرد. قرار نبود حالا حالاها به مقصد برسیم. در مسیر خاکی یک دوراهی را به پیشنهاد دو مرد محلی که با جیپ از آنجا رد میشدند به سمت اشتباهی یپیچیده بودیم و مسیرمان از چیزی که فکرش را میکردیم هم دورتر شده بود. از آنجا تا روستا 10 الی 12 ساعت دیگر راه داشتیم. مسئولین سفر کولهها را برداشتند و راه افتادند. میدانستند ما دیگر توان ادامه آن هم برای 12 ساعت دیگر نداشتیم و رفتند تا از روستا برایمان ماشینی برای پایین رفتن جور کنند.
سرویس بهداشتی کمی از کومه فاصله داشت؛ تاحدی که از آنجا نور آتش و کومه کنارش دیده میشد و صدای بلندم کاملا شنیده میشد. میگفتند هیچکس تنها نرود اما من نمیخواستم به کسی رو بیاندازم. دلم میخواست تنها بروم. دوباره هدلایت تراکتوریام را از کیف درآوردم و به راه افتادم. بخشی از مسیر هدلایت را خاموش کردم. آسمان سیاه شب نسبت به ظلمات جنگل روشن به نظر میرسید. دروغ چرا مثل سگ ترسیدم و دوباره هدلایت را روشن کردم. مخصوصا که صدای خشخش برگهایی از چند قدم آن طرفتر شنیدم. به راه ادامه دادم، خرگوشهایم را گرفتم [2] و دوباره به جمع ملحق شدم.
عدهای داخل کومه روی تختهای چوبی خوابیده بودند، عدهای دور آتش چای درست میکردند و عدهای کمی آن طرفتر روی تکه سنگ بزرگی نشسته بودند و آواز میخواندند. بعضی از شعرهایشان را دوست داشتم اما تمامی نداشتن برنامهشان را اصلا. چرا حتما باید صدایی درآورد، چیزی خورد یا خوابید؟ البته من هم چای خوردم و هم کمی در جمعشان آواز خواندم، اما کمی هم دلم سکوت میخواست. به یاد خاطرهی قایقسواری در سواحل جنوب افتادم. میان راه قایق خراب شد و ایستاد. یکی از اقوام که مرد خوشصحبت است، از ایوب که قایق را میراند پرسید: «حالا باید چیکار کنیم؟» ایوب هم که از پرحرفیهایش به ستوه آمده بود بی هیچ تعللی با لهجه جنوبیاش گفت: «باید ساکت باشیم!» و بالاخره فامیلمان برای دقایقی هم که شد، ساکت شد و به کارهای بدش فکر کرد. من اما فقط از درون خودخوری میکردم. با یکی از همان اگرهای مامان مواجه شده بودم؛ دیگران ساکت نمیشدند و من میتوانستم چه کار کنم؟ هیچ کار.
البته هیچ کار هیچ کار هم نه، میتوانستم به چیزهایی فکر کنم. به اینکه کاش مثل کتابخانه که احتمالا همه میدانند باید در آن سکوت رعایت شود، در طبیعت هم اینگونه بود. درست است که هدف از آن، حفظ آرامش زیستمندان آن است اما انسان هم به اندکی سکوت نیاز دارد. حداقل من یکی بهش واقعا نیاز دارم. جی. داگلاس پورتئوس در کتاب زیباییشناسی محیطزیست میگوید: «در دنیای شهری پر سروصدای امروز، شاید درجهای از ناشنوایی نشانهای از سازگاری ما است.» سازگاری با آدمهای پرحرف در شرایطی که کاری از دستت بر نمیاد. البته برخیمان هم از آن طرف بام افتادیم و آنقدر به شلوغی و سروصدا عادت کردیم که تحمل سکوت را نداریم. درست است که کنترل آلودگی صوتی اطراف را نداریم و شاید نتوانیم موسیقی داخل آسانسور را نتوانیم قطع کنیم اما میتوانیم که سکوت آدمها را ناراحتی، افسردگی و انزوا برداشت نکنیم و با فرار از سکوت و تنهایی، از مواجهه با خودمان نگریزیم. در اینکه موجوداتی اجتماعی هستیم شکی نیست، اما کاش مناطق حفاظتشدهای برای زمان و توجهمان تعیین کنیم و مسئله انقراض عمق و سکوت را جدی بگیریم.
حدود 12 شب آنهایی که رفتند بالاخره به محلی رسیدند که آنتن داشت. با راننده و چند نفر دیگر که با ما بالا نیامده بودند تماس گرفتند تا وانت یا تراکتوری را از آن روستا پیدا کنند و برای ما بفرستند. تا تراکتور را هماهنگ کنند و به ما برسد، ساعت 3 صبح شد. با تراکتورها راهی شدیم و بعد از 3 ساعت، حوالی 6 صبح به روستا و اتوبوسمان رسیدیم. همگی خسته از تکانهای شدید تراکتور و شبی که تقریبا نخوابیده بودیم، روی چمنها دراز کشیدیم. راننده و بچهها برایمان چای درست کرده بودند. صبحانه نان و حلوا شکری، و نان پنیر گوجه بود. نای بلند شدن نداشتم. آفتاب هنوز کامل بالا نیامده بود اما به قدری چشمهایم به تاریکی شب گذشته عادت کرده بود که نمیتوانستم مستقیم به آسمان نگاه کنم. از طرفی ترس اینکه خوابم نبرد چشمهایم را نمیبستم. آن پیمایش و تمام خستگیهای کاذب و واقعیاش، تمام صداها و سکوتش، تمام گرمای آفتاب و ظلملت شبش تمام شده بود و با تمام بیجانی که بعد از نزدیک 24 ساعت پرماجرا در جنگل داشتم، کفشهایم را در آوردم و زیر سرم گذاشتم. دوستم برایم یک لقمه نان و پنیر و گوجه درست کرد و دستم داد. کمی بازش کردم. گوجههایش پوست داشتند.
[1] کومه سرپناهی کوچک و ابتدایی، معمولاً از چوب، نی یا کاهگل ساخته میشد؛ امروزه گاهی بهجای آن از پلاستیک یا برزنت هم استفاده میکنند.
[2] خرگوش گرفتن: اصطلاح طنزآمیز طبیعتگردها برای اجابت مزاج در فضای باز.

سعیده ملکزاده
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
